میشه دستاتو بالا کنی 

و از ته دلت واسه تمام مشکلات و گرفتاری ها خدارو شکر کنی

وقتی کنارت

کسی هست

که درمون تمام درداست

میشه با چشمای خیس و دل غمگین

باز هم بخندی

وقتی کسی کنارته که با اشکت نمی خنده

با غمت شاد نمیشه

میشه میون همه ی زشتی ها زیبایی رو دید

میشه چشمارو به دیدن خوبی عادت داد

میشه کمی شاد بود

وقتی کسی هست

که زیبایی رو از دریچه ی چشماش ببینی

میشه به عشقش زندگی کرد

میشه نفس کشید به گرمی نفس هاش

میشه شکوفه داد و گل کرد

 آره مهردادم، میشه با همه ی عشق با تو زندگی کرد

Writted by: NeGaR

به یاد قدیما....

خیلی خوشحال شدم وقتی کامنتای خصوصیتون رو دیدم
هنوزم اونقدرها فراموش نشدم
اما یه کامنت واقعا ته دلم رو سوزوند....
چقدر آدما میتونن کثیف و عوضی باشن..
چه راحت با دله این و اون بازی می کنن...
به اون کسی که واسم کامنت رو فرستاد که احتمالا می خواد اسمش گفته نشه میگم
داداشه من..
تو خدا رو شکر کن که همچین پست فطرتی تو زندگیت نیومد...
واسه تو کمتر کسی لیاقت داره که باشه باهات
الان سخته گذر ثانیه های لعنتی ...بخدا سخته حق میدم بهت....
اما نگران نباش.....بد پس گردنی از خدا می خوره....
از حکمتش همین قدر رو میشه فهمید که تو ماله هر کسی نمیشی...
اما بقیه دوستان که بعضی ها مرض عشق داشتن واقعا همه التماس دعا داشتن
ایشالا همتون به عشقتون برسید
بعضی ها هم  مثل مارمولک عزیز که الان در جمع ما نیست
مامولک؟
آره دیگه....
خود کامرانه نامردو میگم
گویا در بستر بیماری افتاده و چند صباحی در این دنیا بیشتر نیست و باید چند روز دیگه به جشن و پایکوبی بپردازیم...وای هنوز لباس نخریدم !
بعضی دوستانم که وبلاگشون شده کتاب داستان آدم تا بخواد تهش برسه خوابش میگیره وبلاگ هم بی نظر می مونه....
خلاصه یه یاد قدیما.....
ممنون از همتون که بی خبر همیشه وبلاگمو یه سر کوچولو میزنید....
بزارید اسم ببرم..
پسرعموی عزیزم....
میم امید عزیز...
مسافر غریب عزیز.....
سحر عزیز
وهاب عزیز.....
و در آخر کامرانه نکبت.....
دسته شما درد نکنه...
به امیدروزهای خوش تو همه ی مراحل زندگیتون
یا علی

پ.ن:

قدر دلای پرمحبت و نیمه جونو بدونید...

شاید خوشبختی همین ها باشن....

 

پ.ن۱:

کامنت خصوصیت رو هنوز باور نکردم....

 

حقیقت زندگـــــــــــــــیم:

تو که همه ی شب و روزمی....

تو که سوای همه ی داشته های زندگیمی...

واسه وقتایی که آسمون دلم ابریه...

یه نگاه گرمت واسم کافیه که یادم بیفته چه نعمتی کنارمه

Writted by: MeHrDaD

چه ساده بود قصه ی رسیدنمون

* سلام

** سلام مهرداد جان چطوری؟

* خوبم ممنون

* به سلامتی میگن داری قاطی مرغا میشی صدات در نمیاد؟

** آره اما....

* اما چی؟

** آزمایشمون خوب نبود...جفتمون کم خونی داریم

* واقعا؟ (با خودم میگم خدایا حکمتت رو شکر تا این حد آدما به هم میرسن بعد متوجه میشن

 ماله هم نیستن)

* تو که خیلی دوسش داشتی

** هنوزم دارم به هر قیمتی به دستش میارم

* آخه....(با حکمت خدا مگه میشه آدم در بیفته؟)

** آخه نداره یه آزمایش ژنتیک دادم یه هفته دیگه معلوم میشه...

** خدا کنه اون مساعد باشه تا بتونیم با هم ازدواج کنیم

* خدا بزرگه داداشه من...

* خدا بزرگه ......توکل کن به خودش

................................................

* سلام ! جان از خانومت چه خبر تونستی پدر مادرت رو راضی کنی؟

** نه مهرداد پدرم میگه پدر بزرگ و عمو ودایی و خونوادشون آدم خوبی نیستن

* ببینم بابا اینا دختر رو میشناسن؟دیدن؟

** نه نمی خوان ببینن....

** تازه مشکل بابا اول رو خونوادشونه بعد رو وضعیت مالیش

* یعنی چی؟

** یعنی عروسشون باید قشر مرفه جامعه باشه

* مگه قراره معامله کنید شماها؟

* خودشون همون اول که رفتن چی داشتن که الان از بچه های ملت انتظارش رو دارن؟

* خود بابات از کجا شروع کرد رو که یادته

* کم نیار به قوله بابام بجنگ واسه عشقت....

** می جنگم...اما خوش به حاله تو که..............

..............

.....

...

راست میگفت

خوش به حاله من....

منی که نه آزمایشی جلوم قرار گرفت نه حرفه خونواده ای...

یه جا انگار من یه کاری کرده بودم که خدا خیلی خوشش اومده بود....

معمولا میگن جایی که دختر پسری همو بخوان ......

عرش و فلک همه دست به یکی می کنن که به هم نرسن...

حداقل اینکه هر چی من دور و برم رو دیدم همه داشتن می جنگیدن سر یه مسئله ای

اما واسه ما انگار ....

شکرت مهربون

پ.ن:

چه خاکی خورده بود وبلاگم...

یاد دوستان قدیمی بخیر !