چه ساده بود قصه ی رسیدنمون

*
سلام**
سلام مهرداد جان چطوری؟*
خوبم ممنون*
به سلامتی میگن داری قاطی مرغا میشی صدات در نمیاد؟**
آره اما....*
اما چی؟**
آزمایشمون خوب نبود...جفتمون کم خونی داریم*
واقعا؟ (با خودم میگم خدایا حکمتت رو شکر تا این حد آدما به هم میرسن بعد متوجه میشنماله هم نیستن)
*
تو که خیلی دوسش داشتی**
هنوزم دارم به هر قیمتی به دستش میارم*
آخه....(با حکمت خدا مگه میشه آدم در بیفته؟)**
آخه نداره یه آزمایش ژنتیک دادم یه هفته دیگه معلوم میشه...**
خدا کنه اون مساعد باشه تا بتونیم با هم ازدواج کنیم*
خدا بزرگه داداشه من...*
خدا بزرگه ......توکل کن به خودش................................................
*
سلام ! جان از خانومت چه خبر تونستی پدر مادرت رو راضی کنی؟**
نه مهرداد پدرم میگه پدر بزرگ و عمو ودایی و خونوادشون آدم خوبی نیستن*
ببینم بابا اینا دختر رو میشناسن؟دیدن؟**
نه نمی خوان ببینن....**
تازه مشکل بابا اول رو خونوادشونه بعد رو وضعیت مالیش*
یعنی چی؟**
یعنی عروسشون باید قشر مرفه جامعه باشه*
مگه قراره معامله کنید شماها؟*
خودشون همون اول که رفتن چی داشتن که الان از بچه های ملت انتظارش رو دارن؟*
خود بابات از کجا شروع کرد رو که یادته*
کم نیار به قوله بابام بجنگ واسه عشقت....**
می جنگم...اما خوش به حاله تو که............................
.....
...
راست میگفت
خوش به حاله من
....منی که نه آزمایشی جلوم قرار گرفت نه حرفه خونواده ای
...یه جا انگار من یه کاری کرده بودم که خدا خیلی خوشش اومده بود
....معمولا میگن جایی که دختر پسری همو بخوان
......عرش و فلک همه دست به یکی می کنن که به هم نرسن
...حداقل اینکه هر چی من دور و برم رو دیدم همه داشتن می جنگیدن سر یه مسئله ای
اما واسه ما انگار
....شکرت مهربون
پ.ن
:چه خاکی خورده بود وبلاگم
...یاد دوستان قدیمی بخیر
!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۲ ساعت 14:38 توسط M.e.H.r.D.a.D
|