از تاکسی پیاده شدم.

دیرم شدم بود...

از دور منو دید واسم دست تکون داد.

اومد پیشم....

مثل همیشه با همون نگاه قشنگ و دوست داشتنیش

وقتی رسید سلام کرد وبعد سرشو انداخت پایین و گفت...

دایی!...

گفتم جان دایی ....

گفت:امروز دلت آدامس نمی خواد؟...

گفتم چرا نخواد.از تو نخواد ازکی بخواد!.....

سرشو گرفت بالا و بهم لبخند زد......

گفتم بده هر چی دوست داری می خرم ازت.

تو همین حین که می خواستم پولمو بدم واسه آدمسا

پرسید دایی....

گفتم جان دایی

گفت:میشه همیشه داییم بمونی؟

تو چشاش نگاه کردم وگفتم.

آره عزیزم چرا که نه..

گفت پس زیاد آدامس نمیدم بهت که هر روز کم کم ازم بگیری...

این جوری هم تو اذیت نمیشی هم من داییم رو می بینم.

یه لحظه خشکم زد....

انگار بیشتر از فروش آدمسا دنبال یه ذره محبت بود

یه ذره پناه واسه حالو روز خسته ش

تو  دلم آهی کشیدم...

زندگی من...زندگی این طفل معصوما

من کجام!....اینا کجان

شکرت خدا

....

...

..

دوست کوچکم من خوب می دانم سرما برایت خوب نیست

خوب می دانم دلت پیش بخار شیشه های رنگی هر روز باقی ست

می دانم باران آب می آرد  شب هنگام، روی بسترت...

 اشکالی ندارد ..قشنگ است عکس ماه روی بسترت...

کودک زیبای من تو هنوز  مثل رنگ عشق ساده ای...

تا به دوستی گل دلداده ای مثل خواب ساده ای...

نیستی مثل من مثل ما مثل قصه های مبهم دوران ما

بسته ی آدمس  هایت مال من ..می شود دوستی ما باشد تا خدا؟

....

..

.

در انتظار آغوشی که مرا به خود می خواند...

واژه واژه با خدا....

واژه واژه تا خدا...

 

پ.ن1:

کلی بچه...کلی بچه که می تونن به هزار جا برسن

وخیلی هاشون نمی رسن و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی...

سخته نه"؟

البته نه واسه بعضی ها !!!

 

پ.ن۲:

 جلو در دانشگاه....

آقا می شه این آدمس هارو بخری..تورو خدا.!!!....

بجاش باید شب وایسم کار کنم...می ترسم..بخر تو رو خدا....

 

پ.ن۳:

دیگه هیچ وقت دلم نمی خواد آرزوهای کسی رو بخونم...