با دست هایی خالی چنگ می زنم به داشته هایی

که نکند چشم دنیا به آن باشد...

همه جا سرد و بی روح....

دنیا  پوزخندی از بیهودگی به من می زند...

نگاه نمی کنم....

دستهایم را روی داشته هایم می گذارم....

چشم هایم را می بندم

شاید دل خدا برایم بسوزد

به آسمان می نگرم...

نگاه آسمان با من مهربان است....

دست هایم را به وسعتش دراز می کنم....

.....

ناگهان....

آفتابی برایم روشنی می بخشد.....

و تو تا ابد از آن دل یخ زده ی من میشوی

...

.

خدایا شکرت

 

پ.ن1:

پنج روز شایدم بدترین روزها....

روزایی که قرار نیست خبری ازت داشته باشم....

هر از گاهی میای تو ذهنم....

چشمات و اون نگاه قشنگت بهم روحیه میده.....

خاطراتمون واسه چند ثانیه زنده میشن....

ثانیه ها رو می بینم که داره جونشون در میره واسه حرکت....

چشمای ملتمسمو می بینن و لج می کنن دقیقه ها و ساعت شمارا...

صدای گرمت رو نمی شنوم....

اما یادت 5 روز که هیچی 50 سال هم که باشه مدام با منه

پنج شب چوب خط بی خبریت رو دفترچه ی خاطراتم خط می زنم.....

 

پ.ن2:

یه حادثه وسط این همه دلتنگی...

1 مهر

روز تولدم که قراره با غریبه ها باشم...

شمع که نیست.... جاش نارنجک می ترکنیم!!!

 

پ.ن3:

واسه تخلیه این همه دلتنگی آماده باش !